تاریخی

داستان کوتاه (برکت در باغ) برگرفته از نوستالوژی پاوه

عکسی قدیمی از پاوه
عکسی قدیمی از پاوه

آقای محمد غریب معاذی نزاد ، فرهنگی و نویسنده دیارمان این بار داستانی دیگر از مجموعه داستان های بر گرفته شده از نوستالوژی  پاوه را با عنوان برکت در باغ نوشته اند که امید است همچون گذشته مورد توجه قرار گیرد.

داستان کوتاه این ماه، همانند دیگر خاطرات و داستان های دیگر  ،آمیخته ایست از واقعیت ،خاطره و بازسازی بخشی کوچک از رخدادهای گذشته پاوه، بر گرفته شده ازجغرافیا، و رفتن به اعماق نوستالوژی  همین سرزمین  یعنی زادگاهم ، شهری پر از خاطره های تلخ وشیرین  ،هر چند که نگارش این داستان به زبان هورامی  مناسب تر می بود ولی به هر حال به  زبان فارسی نگاشته شده است ، نگاه واستراتژی این گونه داستانها  زنده نگه داشتن بخشی از فرهنگ دیرینه  وهم چنین  بعضی از واژگان در زبان هورامی  است که امروزه مصرف چندانی ندارند.

داستان کوتاه را نمی توان زیاد کش داد چرا که اصالت آن از بین خواهد رفت و وارد داستان بلند خواهد شد، و اما توصیه ای به  جوانان ،کسانی که می خواهند بنویسند ، تنها راه ماندگاری فرهنگ شفاهی، نوشتن است ، هر آنچه را که در ذهنتان دارید بنویسید ،اعتماد به نفس پیدا خواهید کرد ، آیا در جامعه ما بیش از انگشتان دست ، در میان مردان افراد با لباس کردی اصیل یا (مشکی به سر) داریم در بین خانم ها هم خدا می داند ، آیا  این خود زنگ خطر بزرگی نیست ، در گذشته یونسکو و سازمان ملل به دولت ها پیشنهاد می کرد که اجازه یکجا نشین شدن به عشایر را ندهید چرا که این ها نماد و آثاری از گذشته ها می باشند ،

بیاییم انتقاد پذیر باشیم و از انتقادهای غیر مغرضانه درس فرا گیریم ، خود رای نباشیم ، البته در انتخاب موضوع مهم نیست که دیگران چه فکر می کنند و چه تصوراتی در ذهن خود دارند ،مهم اینست که در جهت حفظ فرهنگ و اصالت خود و یا هر موضوع دیگری قلم بدست گرفته و بنویسید .

،خنکای بهار به آخر های خود رسیده و فصل گرم یا (هامن ) آرام آرام گرمای خود را بر پیکره ساکت شهر حاکم  می کرد ،گنجشک های پاساری از دست گرما ،مکان روزانه خود را به درون چنارهای کوتاه و قد کشیده ،کنار  خانه ها  تغییر داده بودند ،سنجاقک ها دسته دسته بر روی پرچین باغ ها  خود نمایی می کردند ،بچه های کوچک گرفتن یک سنجاقک برایشان ،دنیایی اهمیت داشت و گاها گیاهان خشک شده باریک (پوش ) را به پشتشان  آویزان می کردند و از هر پارک و شهر بازی برایشان ارزشمندتر بود ،شهر در سکوت همیشگی خود فرو رفته بود، اذان نه مسجد شهر نمی توانست سکوت شهر را بشکند ، مگر عبور معدود ماشین های ارتشی (گاز ) یا (ریو)  و یا بندرت اداری ، صدای کارگاه موج بافی (جوله ای ) در درون هر محله و آویزان شدن چند موج و جانماز (مازلوخ) گویای سرزنده بودن آن محله بود و بیشتر از هر صدای دیگری به گوش می رسید.

محله ها برای خود نقش و کارکردی داشتند و مایحتاج اولیه را می شد در درون شهر پیدا نمود ، بساط حمل خاک نرم و رس یا ( خاکه زرده ) از معدن خاک یا (کانگه ) و سنگ صاف کنار رودخانه یا (سیرکو) جهت صاف نمودن پشت بام ها و یا بهتر بگویم (بانه ناو ) در همه خانواده ها فراهم و زنان هر خانواده ای بیشتر ایام و وقت خود را به آن کار مهم  مشغول ساخته بودند ، پشت بام صاف شده یا ( ناویده ) را با شاخ و برگ درختان، حصاری می کشیدند و خود به محلی مفرح و خنک تبدیل می شد .

نفوس  پاوه هم حول وحوش سه هزار نفری  می رسید ، کار و قناعت ، پیشه همه ساکنین بود و از زندگی خود نسبتا راضی ،  بخشی از اهالی بر اساس رسم دیرینه جابجایی و حرکت های عمودی و افقی به طرف دامنه  وکوهپایه ها و یا به طرف باغات و دره ها کوچشان را ( دره ودگا ) آغاز کرده بودند ، عده ای هم که گذرانشان بر  روی دامداری یا (حیواندار ) بود دامنه کوه ها را بر باغات خود ترجیح می دادند  .

چند روزی است خانواده صادق همانند بقیه مردم به درون باغ آمده وبا چه زحمتی برای خود ،که په ر،  یا( کپری ) را از شاخ و برگ درختان درون باغ درست نموده وخود را بامحیط پیرامونی خود منطبق ساخته  واز آن به نحو احسن وبصورت بهینه استفاده می کردند ،باغها مملو از خانوادهای کوچ کرده وسوسوی چراغ انگلیسی یا لمپا درهنگام شب با آمیختن شدن صدای جیر جیرکها وانواع حشرات همگرایی و وحدت خانواده ها را مضاعف تر نموده بود.

بچه ها در گوشه ای آرمیده وگاها پشه ها پاهای ظریف آنها را در درون کپر نوازش می کرد ،از مسیر راه سنگچین که به باخه میوان می رفتی صدای جوی آب (مارفت ) همانند نهری بزرگ به طرف باغات سرازیر بود و  شر شر وانبوهی آب که  پدر صادق آن را بر روی باغ  خودشان گذاشته وبوی نا ن تازه، تمام خانه باغهای اطراف را فرا گرفته بود ،مادرش برای خود داشت  زمزمه ای می کرد و تتپی  تتپی صدای نان کردنش در گوشه باغ  همانند لالایی برای دیگر فرزندان خوابیده درون کپر بود .

پرندگان پپوسلیمانی(هد هد ) ومرغان بسیار کوچک سیاه یا (کرگه سیاوی )هم از دور نیم نگاهی به صدای دلنشین پختن نان دوخته بودند ومی دانستند اخر کار تکه های خمیری در گوشه وکنار آتش ( آرگا) برایشان باقی خواهد ماند ، وگاها هم دارکوبی روی درخت زردآلو  ،صدای هم شکل مادر صادق  رادر می آورد .

آبیاری  پدر هم روشنایی وتمیزیش همه جا را در کل باغ فرا گرفته وفضایی دلنشینی از پریدن آب به پایین در هر قطعه تراس بندی کوچک یا (تلان  تلان ) باغ، موسیقی دلنشینی را ایجاد کرده بود ،نظم وانضباطی در بین همه عناصر موجود در باغ بوجود آمده بود ، پدرکه سن وسالی هم ازش گذشته بود به باغش نیم نگاهی میانداخت روحیه اش تازه می شد وبه هر درختی که خود کاشته بود همانند یک فرزند با دیده احترام نگاه می کرد ودستی بر سرش می کشید وبرگها ومیوه هایش را نوازش می نمود ،در قسمتهای پایین باغ  مرتبا از دور صدا می زد که برای ظهر چند دسته پیاز را آماده کرده ام نان آمیخته به پیاز (کلا نه) یادت نرود .

حس نوع دوستی و همیاری  به همسایه ها  همانند کمک به اعضای خانواده بود ،درون باغ همانند کلکسیونی رنگی از همه میوه ها  خود نمایی می کرد ، پدر یک سبد بزرگ (چنگله ) زردآلو (شیلانی )را از بخش پاینی باغ بالا آورده و به پسرش صادق که در کنار مادرش مشغول خوردن (خپله ) یا نان حجیم وبزرگ ساجی است یاد آوری می کند  که آنها را به مرکز اصلی شهر یا ( دگا) ببر وبه هر همسایه یک سبد کوچک یا (وردو کله )پر از زرد آلو بده  وکسی را از یاد نبری  ،پسر هم مودبانه وبدونه اینکه به روی حرف پدرش بپرد  وخودش را زمین بکوبد  وخود را به بیراهه بزند وبه چیز دیگری مشغول سازد ، گفت، پدر همین چند روز پیش بود که از آن هلوهای سیاه را به همان محله بردم ، پدرش در جواب فرزدنش ،پسرم برکت باغ زیاد تر می شود  ونباید همه چیز را برای خود بخواهیم ،من این را از گذشته گانم آموخته ام  ،چشم پدر خواهم برد .

مادر و فرزند با هم  مشغول گپ زدن بودند  و صادق  در مورد زن گرفتنش با مادر صحبت می کرد وگاها هیزم ها را برای مادرش زیر ساج می خزاند ،او بدون اضطراب ودلهره در آرامش کامل در حالی که با دست دیگرش چوبی بر دست داشت وزمین را خط می زد وگاها هم چند قطعه سنگ کوچک را روی هم می گذاشت ،به حرفهای مادر ش گوش می داد که اخلاق وخانواده را نباید در انتخاب مان فراموش کنیم ،عروس لا لو ، احمد را نگاه کن چون با هم سنخیت نداشتند واز یک  طبقه نبودند کارشان بکجا رسید وبرای همیشه نمی توانند  زیر آنهمه بدهی خلاص شوند .

صادق به مادرش اعتماد کامل داشت و در این مورد  همانند بیشتر جوانان رویش نمی شد پیش پدرش چیزی بگوید مادر در عین حالی که بهترین ونازک ترین نان ها را روی ساج می زد  همچنان در باره، دختر، چند باغ پایین تر با پسرش در حال صحبت کردن است وآرام آرام هیزمها را به زیر آتش یا (آرگا) هدایت می نمود وگاها هیزمهای از نوع توت صدایی مهیب را از خود در می آورد وآرامش پسر ومادر را بهم می زد،در این اثنا  همسایه باغ با صدای بلند داد می زند آب را قطع کنم دنیا را از پایین آب برد پدر که همچنان عاشق باغداری وباغ بود گفت قربانت بروم به اندازه یک( مچه که)یا مچ دست را برایم بذار بهم (وشکاو ) یا کل آب را قطع نکنی این قطعه شلغم هم مانده است برای شلمین امسالمان ،پسرشان  تازه کلاس ششم را تمام کرده بود قرار بود برایش دکانی دایر کنند تا  دستش به دهانش بر سد.

دم دمای ظهر صدای مرد زحمت کش اهل زوم یا اسپریز ساکن آنطرف  کوه شاهو یعنی دهها کیلومتر آنطرف تر جهت فروش برف وخرید مایحتاج به پاوه آمده بود مرتب تکرار می کرد هی ،وروه یا لا  وروه  ( آهای برف ) مرد خسته  را صدا زده وبا خرید مقداری برف وبا تعارف چند کلانه ،خستگی از تن همه  بیرون آمد،مادر به اندازه یک هفته یعنی بیش از دویست وپنجاه نان را پخته بود وغصه ای از روزگار هم نداشت چرا که می دانست زندگی باید مشارکتی باشد.وبدون همکاری یکدیگر کارها پیش نخواهد رفت این سیکل وچرخش زندگی روزها وشبها همچنان ادامه داشت وصفا وصمیمیت خانواده صادق بسیار عالی وهمه اعضا خانواده در ایفای نقش در آن زندگی بی آلایش و در عین حال آرمش دهنده به خوبی می گذشت وبه سبب گذشت وسخاوتشان محصولات باغی روز به روز بیشتر وبیشتر می گردید.

عاید اصلیشان چند گونی توت  خشک از نوع اصفهانی وتارانی وبدون هسته یا (بی رمله ) ومقدار زیادی هم جهت فروش به حیوانداران را در کنار (که په ر ) روی هم گذاشته بودند ومقداری هم بر روی محل نگهداری توت تازه در باغ یا (سانالی ) در حال خشک شدن بودند ،گردوی وسط باغشان  که به (وزه صاف)مشهور بود از شانس آنها آنروزها حدود پنجاه هزار گردو را گرفته بود یعنی بیشتر آنها (چوار لپان )یا بهتر بگویم خوشه های کوچک چها ر تایی وسه تایی ودوتایی بودند تعداد گردوها از برگهای درخت بیشتر بود ، آنسال برکت عجیبی در همه محصولات باغی افتاده بود مادر شاکر خداوند بودند که اینگونه خود کارساز همه کارهاست.

بر روی همین اصل وفراهم شدن همه ساز وکارها در آن اواخر تابستان همه مراسمات وبرنامه های لازم جهت عروسی یا( زماون) پسرشان در حال انجام بود  وپس از مشورت با دیگر فامیلها  قراربر این شد که در درون همان باغ  برای  پسرشان عروسی را برگزار کنند ، پسر خود تصمیم به ساخت کپر کوچکی نمود وبا چه شوق و ذوقی بابهترین نوع از شاخه های درختان چنار این کار انجام پذیرفت .

شور وشوق در وجود صادق وخانواده اش هویدا بود و بساط عروسی را با فروش آنسال محصولات باغی فراهم نمودند ، بعد از انجام خواستگاری و حرف های اولیه تصمیم بر این شد کار را به مرور زمان انجام ندهند وضربتی ویا اصطلاحا (ترکی بر ) به انجام برسد  ،یک گونی بزرگ آرد را به همراه چند تا از دوستانش به باغ عروس انتقال و(کلیچه وبژی) های معطری به اندازه دو گونی برشته شده واز این طرف  فضای شادی بخش در باغ داماد  ایجاد گشته است و صدای ملایم رفقای داماد ، صاحبان باعات اطراف را از وجود چنین خبری با خبر ساخته است.

قازانها از چند روز قبل در درون باغ خود نمایی می کردند وصدای گوسفندی در پایین دستهای باغ نوید بخش آبگوشتی خوشمزه در نهار روز عروسی بود . بچه ها در اطراف پرچین باغ همزمان که بوی غذا را استشمام می کردند همزمان سرگرم گرفتن سنجاقک بودند و گاها به شاروی گردو هم می پرداختند ،در این اثنا که هم همه ای بر پا بود سر وصدای بچه ها بلند شد که دارند عروس را می آورند نزدیک به پنجاه نفر همراه عروس آمده بودند وداماد همچنان در کنار پرچین بر سر راه اصلی نیم نگاهی به اطراف خود داشت و مضطرب که چگونه رفتار کند تا آبرویش پیش  دوستانش نرود ،در دل خود می گفت خدایا من که چند روز پیش تازه این بحث را مطرح ساختم چگونه است که اینگونه سهل وآسان این کار برایم فراهم گردید  ،جهت شادباش چند صابون از نوع کستوری  با بوی خاص آن دور وزمانه را در دست داشت که به هنگام نزدیک شدن عروس به محل تجمع انها پرتاب نماید، صدای آواز خوان ها از دور به گوش می رسید و در جلو همه مشغول خواندن بودند وبه هنگام نزدیک شدن به باغ شروع به خواندن آواز مشهور( ای باده وباده و بادوه  یا ربی مبارک بادوه …………… ) نموده وفضای همراه با معنویت  وشادی محدوده باغ را در بر گرفته بود دراین اثنا داماد با پرتاب صابونها بر سر عروس وگویا ضربه محکم آن بر سر یکی از همراهان، شادمانی وجنب وجوش افراد همراه، وبچه های دور وبر  را بیشتر وبیشتر نموده وفضای خاصی را در آن موقعیت ایجاد کرده بود ، همه  همراهان وارد باغ شده  و با نظم وترتیب خاص با خوردن آبگوشت با نان ساجی وپیازچه های محلی  شکمی از عذا در آوردند ومراسم ازدواج در کم ترین زمان وبدون دخالت های افراد متفرقه انجام وپدر در گوشه باغ با نگاهی به در ختان پر بر کت وفرزند وعروسش مرتبا شاکر خداوند بود که اینگونه سهل وآسان وبدون حاشیه به پایان رسید وبه تعدا خانواد اشان یک نفر دیگر افزوده گردید و نهایتا  (کپر)  صادق هم نوری در درونش دمیده شد .

نویسنده : محمد غریب معاذی نژاد

محمد غریب معاذی نژاد 
محمد غریب معاذی نژاد
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا