دسته‌بندی نشده

داستان کوتاه : آرامش دست یافتنی است

محمد غریب معاذی نژاد از فعالان فرهنگی شهرستان مدتها است داستانهای کوتاهی را نوشته و در این داستانها به نقدهای زیبای اجتماعی و فرهنگی در قالب یک روایت اشاره می کند. در این باره از مجموعه داستانهای شیرین ایشان داستان کوتاه آرامش دست یافتنی است در این پایگاه خبری تحلیلی منتشر می شود که حاوی نکات جالب توجه ای است که امید می رود مورد مطالعه واقع شود.

ساکنین ده فعالیت تابستانه خود را به اتمام رسانده بودند ، پشت  دیوار مدرسه  جایگاه دائمی  و محل استقرار میان سالان و پیر مردهایی که مشغول گپ زدن و کشیدن سیگار و با نگاه به جاده دور دست ماشینها را نظاره گر هستند.

وسایل شخم و تراکتور و کمباین هر کدام در گوشه ای از زمینهای روستا رها شده اند .فصل پاییز  رنگ و چهره خود را کم کم داشت نشان می داد، گل کاری دور خانه ها به اتمام رسیده .شکل وتمرکز روستا به دور هم آرامش ،امنیت  وصمیمیت را صد چندان نموده بود.

مراد یکی از اهالی ده تازه از نوبت چوپانیش بر گشته است ،تا کرک یا نمد سر تا پایش را در آورد در کنار بخاری به خواب عمیقی فرو رفت ، همسرش می دانست خسته است .بخاری  هیزمی را به آخرین درجه گرماییش (تاو)رسانده بود  بخاری از شدت گرما و اشتعال هیزمها قرمز وشدت خستگی مراد به حدی است که سر و صدا وتکان خوردن بخاری را احساس نمیکند.

کتری و آفتابه مسی از شدت گرمای بخاری به صدا افتاده بودند چای درون قوری به خوبی دم کشیده و عطر و طعم آن فضای اتاق را پر کرده بود رعد وبرق یا چخماخان آسمان با هم در آمیخته بودند.

میمی در راستای مدیریت و آرامش هرچه بیشتر خانه و همراهی با شوهرش به پشت بام رفته و چند دور بام غلطان یا بان تلیر را بر روی قسمتهای مختلف پشت بام در جهت رفع چکه به حرکت در آورده تا چکه اذیتشان نکند او، با سر بند محلی و لباسهای متعددش زیاد احساس سرما نمی کرد، مرتب بخاری را گرم می کرد چند بار با صدا  نمودن شوهرش با لقب دوم  او را بیدار و چای غلیظی برایش ریخت .

مراد چای اولی را که چند صد درجه داغ بود را ضربتی خرد و یکی دیگر را با غلطاندن قند در زیر استکانش با لذت خاصی بالا کشید. تنه ای کشید  و قوطی سیگار را  از زیر متکایش در آورد و با استراحت بر روی نمد کنار بخاری چند سیگار لاپیچ را آماده وعلی الحساب یکی را در دم سیگار یا همان دم جگره گذاشت و با ذغال دور بخاری روشن  و پس از شارژ شدنش تازه چشمانش را به خوبی باز و به حرف افتاد و مرتب به سیگارش  پک می زد . با گرم شدنش تمام خستگیهای دنیا از تنش در آمد میمی آنطرف تر در میان آرگاه درون خانه  چند تخم غاز و مرغ  رو توی ماهی تابه سیاه رنگ وغرق در روغن حیوانی ریخته و صدای قرچ وقروچ تخم ها در آن فضای صمیمی ،سمفونی عشق ومحبت وآسایش را به صدا در آورده بود.

گرمای بخاری لذت خوردن نیمرو را در آن  هوای نسبتا ملایم صد چندان نموده بود ،مراد از سختی دیشب در نوبت چوپانیش به صحبت افتادکه دست تنها بودم واز شانس من هم پسر عمویت که توان کار کردن نداشت همراهم بود .گرگها چقدر  اذیتمان کردند ،همسر مراد تازه یادش افتاد که ماست  آماده خود را بیاورد .

با هم  به جان ماست سفت وشیرین  محلی افتادند،آرامش ازفضای اتاق می بارید مراد با روشن کردن رادیو وبه قول خودش ضفت در کنار بخاری دوباره به خواب عمیقی فرو رفت ،میمی به کارهای عقب افتاده خود پرداخت در پستوی کناری شروع به پخت نان محلی نمود و گاه گاهی گربه خانگی میو میووی هم می کرد و نان های کلفت (خپله های چرب) را برایش پرت می کرد ،گربه از حس خوشحالی به ادا واطوار افتاده بود که چه نان لذیذی .

زندگی همچنان استمرار داشت وهر روز از روز قبلی بهتر وذوق امید به آینده در وجود زن وشوهر بیشتر وبیشتر می گردید ، چشم انداز درون خانه بسیار دلنواز وچراغ لمپای قدیمی در بالای رفه روی دیوار و پارچه گلدوزی روی قران درون تاقچه و تفنگ شکاری کنار قالی و چند نمد لول شده توی اتاق بهمراه یک شعله برق صدی ویک تلویوزیون چهارده اینچ ویک رادیوی سیلور کوچک بود ، میمی هر روز یک مقدار هیزم را با تبر زین خرد کرده  وتعدادی هم جهت خشک شدن در کنار دیوار رو به بخاری کنار یا لاژین می کرد ،گاه گاهی باد از پنجره بسیار کوچک چوبی اتاق صداهایی را ایجاد و دیوارهای پهن وکلفت مانع از ورود سرمای زیاد به درون اتاق می گشت  آخر شب هرکدام که می توانستند با  روشن کردن چراغ انگلیسی جهت سر زدن به دامهایشان به طویله سری هم می زدند وگاها برای گاوشان هم آوازی سر می دادند.

سالیان سال گذشت و زندگی روز به روز صمیمی تر واحترام متقابل بیشتر وبیشتر می گشت زن ومرد می دانستند آرامش وصفای خانواده طول عمرشان را بیشتر وبیشتر خواهد نمود ، همیشه دعایش این بود که  پایش به دکتر رفتن باز نشود وتا چند روزی که عمرشان مانده  مشقت های مسیر دکتر وبیمارستان ودوا ودرمان را نبینند ، کار نسبتا زیاد و سیگارهای نسبتا زیاد ،یک مقدار سینه اش را به خس خس انداخته بود.

در این چند سال زندگی مشترکشان بچه دار هم نشده بودندگاه گاهی زن ومرد در این مورد  باهم به  صحبت می افتادند وشاکر خداوند هم بودند ومی گفتند  اگر امروز بچه ای هم می داشتیم مثل خالو نامدار بودیم که همه دام وزندگیشان را به بهانه رفتن به شهر فروختند  والان در دور گاراژ  می بایست سیگار می فروختم ،بالاخره اینگونه به خود صبوری می دادند،با مرور زمان مریضی خالو مراد شدید وشدید تر شده و میمی نگران از آینده زندگیشان دستش به کار نمی رفت به هنگام درست کردن غذا  سروصدای شوهرش را در می آورد که این چه غذای خشکی است مگه داریم کاه می خوریم اینقدر خشک است بالاخره  میمی با پرسیدن از اقوام خود برنامه رفتن شوهرش به دکتر را فراهم نمود.

همسرش از ساعتهای وسط روز یک مقدار کره وتخم مرغ را جهت  رفع گرسنگی در دستمالی گذاشته وتا سوار شدنش در کنار مینی بوس به طرف  شهر او را همراهی نمود ، میمی به خاطر  دامهایش نمی توانست همراهش برود ولی دلش گرفته بود و در راه آمدن به خانه زمزمه هایی را از خود سر می داد ، مینی بوس با طی نمودن  مسیری نسبتا طولانی راهی شهر گشته ومراد هم مرتب به مسیر خانه خودشان نیم نگاهی  می کرد و  از خدا طلب هموار کردن راهش را می کرد .

مینی بوس بعد از ساعتها به کرمانشاه رسید ،مراد نزدیکیهای عصر خودش را به محدوده ساختمان پزشکان ومطبهای شهر کرمانشاه رساند.مراد با چهره ای خسته پرسان پرسان مطب متخصصی را پیدا نمود وبا نگرانی از پله های ساختمان پزشکان بالا می رود ،کسی که شتابان از بالا دست پله ها  به پایین می آید آدرس مطب آلرژی وآسم در طبقه چهارم را به او می دهددو کلاس سواد اکابر دارد و روی در آسانسور کلمه خراب است حک شده ،پیر مرد با خس خس سینه  وتک صرفه ها یش بالا می رود دمی می نیشند وخستگی در می کند با کشاندن کفشهایش به روی پله ها  به طبقه سوم می رسد ، یادی از گله واحشامش می کند که الان در چه حالی هستند ونا گاه به اشتباه  وارد مطب زیبایی پوست شده و افرادی که نوک دماغهایشان را چسپ زده اند با بی اعتنایی یکی از انها با اشاره به بالا بالا او را راهنمایی می کند .

با دیدن وضعیت موجود خستگیش بیشتر وبیشتر می شود و سری هم تکان می دهد عجب دورانی شده هرچه آدم دنیا را بیشتر میگردد چیزهای عجیبی می بیند با گذر از راهرو نیمه تاریک وارد مطب مورد نظرش می شود ،صندلیها کیپ تا کیپ پر شده اند ناخوش احوالها همه به او نگاه می کنند کسی گوشش بدهکار نیست که پیر است یا جوان همه به فکر خود شان هستند با مصیبت دفترچه روستاییش را بیرون می آورد .

چند تکه کاغذ پاره از جیبش می افتند ،نزدیک منشی می شود منشی مشغول تلفن زدن است سرش را بلند نمی کند به گپ وگفتگوی خود ادامه می دهد بالاخره بدون هیچ مقدمه ای دفترچه پیر مرد را می گیرد ویک سری سوالهای بی ربط از او می پرسد.

راستی وقت هم نگرفته ای خس خس سینه پیر مرد گویای شرح احوالش بود وبا نگاه حزن آور به منشی دفترچه اش پذیرفته می شود با لاخره به گوشه ای می رود خودش را به دیوار می چسپاند و او هم نظاره گر وضعیت موجود می شود دوباره به فکر خانه اش می افتد آیا همسرش حیوانها را آب داده یانه ، چشم انداز آسایش وراحتی روستا با تمام امکانات طبیعی وبومی را دوباره در ذهنش مرور می کند.

بیماران مطب هرکدام با بغل دستی خود به بحث افتاده اند،هنوز دکتر نیامده وصدای رعد وبرق وباران اضطراب مسافرینی که می خواهند به شهر و روستایشان برگردند را افزایش داده است .

وضعیت درون سالن انتظار حرفی برای گفتن ندارد موزائیک ها انگار هیچ وقت نظافت نشده اند و دیوارها هم همینطور .بیماران صدای آمدن دکتر را احساس می کنند همه خود را جمع وجور می کنند درست همانند احترام نظامی به بالادستشان .ن

گاها به در ورودی متمرکز می شود دکتر با کیف زیر بغلش وارد و بدون هیچ احوالپرسی ویا سلامی نزدیک در اتاق ویزیت شده وبا نگاهی به منشی او را به اتاقش می خواند .

بیماران واز جمله پیر مرد تعجب می کنند و به هم نگاهی می اندازند هر کسی چیزی می گوید. نفر دیگری می گوید سلام کردن که کاری نداره ،خانمی دیگر بابا ول کن توشهرهای بزرگ سلام کنی میگن ………دوره این حرفها گذشته .

بیماران در جهت خالی  کردن غم وغصه های درونیشان از هر دری سخنی باب سخن را باز نمودند تا شاید وقت هم زود بگذرد در مجموع همه می خواستند دکتر آنها را ببیند و این حرفهای جانبی خیلی برایشان مهم نبود یعنی تاثیر گذار نبود ، وضعیت برگشت مراد در ابهام ومینی بوس ساعت هفت شب آخرین بر گشتش بود منشی با بیرون امدن از اتاق دکتر چهار نفر را صدا وبا صف به درون اتاق دکتر  برد ،مدتها گذشت همچنان در اتاق باز نمی شد پیر مرد مرتب می نشست و پا می شد و هنوز لقمه شام یا ظهر ویا عصرانه خود را نخورده بود در این اثنا پسر بچه ای که  همراه مادرش بود صبرش لبریز وبا صدای بلند دادش درامد.  آی ،آی ، دستشویی سکوت مطب با شکوایه پسر کوچک شکسته شده و مادرش بچه را به طرف دستشویی کشان کشان برد و بر روی در مستراح کلمه خراب است نوشته شده بود چند بار دستگیره را تکان می دهد ولی با قفل جانبی در محکم تر شده بود .

پسر بچه بیچاره شرم وحیا را کنار گذاشته و با صدای بلند مامان شاشم میاد.. منشی در کمال آرامش وبا کشیدن دستی به موهایش لطفا نظم مطب را بهم نزنید ببرش پایین دو کوچه بالاتر بیماران همه به هم نگاه می کردند بگو مگوی دو طرف نتیجه ای نداشت وپسر بچه بیچاره کشان کشان به طرف پایین هدایت گردید .

بیمار دیگری از گوشه ای صدایش در آمد آخه مگه دستشویی چقدر هزینه داره چرا درستش نمی کنین .من چند ساله که میام اینجا همین جمله را روی در دستشویی نوشتین . منشی ای بابا ما که وقت این کارها رو نداریم . بیماران بیچاره از ترس مشکلات جانبی ونابود شدن وقتشان  نمی توانستند ابراز هم دردی نمایند وحرفشان را رک بزنند .

تعداد کمی از بیماران کارشان راه افتاد و در این گیر ودار خانمی با قیافه ای مرتب و عینک دودی وبوی زیاد ادکلن با تق وتوق کفشاهایش وارد مطب شده ونگاهها به طرف او متمرکز میشود منشی با کمال آرامش وسخن گفتن سنجیده او را درکنار خود نشانده ویواشکی قول مساعد هم بهش میدهد نزدیک به بیست نفر هم مانده که دکتر آنها را ببیند ساعت تا پاسی از شب گذشته است .

مریضی دیگر که سن وسال بالاتری داشت با خس خس بسیار زیاد نفسهایش داشت از هوش می رفت یکی می گوید بابا دارد فیلم بازی می کند هدفش اینه که زودتر راه بیفته نهایتا کسی براش دلش نسوخت و دست از آن برنامه اش کشید و منتظر رسیدن وقت خود شد د رواقع آبرویش هم رفت ودیگر سرش را بلند نکرد .

رعد وبرق وباران لحظه ای آرام نمی شدند ،کنار دستی ها چه نشسته وچه سر پا دیگر حرفی برای گفتن نداشتند چون همه حرفها را با هم رد وبدل کرده بودند ،خستگی  بیش از حد ناخوشیهایشان را یادشان برده بود ،مادر وپسر بچه دوباره به سالن برگشتند ولحظه ای مزاح وخنده به چهره غم زده بیماران از جمله مراد برگشت پیر مرد با خود می گفت مگه چه خبره این همه جوان اینجوری مریض هستند شاید اخرین نفر مراد بود نزد دکتر رفت دکتر در مورد پرهیز غذایی توصیه هایی بهش  کرده بود ویک مقدار دارو ، درراه  پله ها به طرف پایین با خودش به حرف افتاده بود مرتب می گفت پس چی بخورم  زندگیمان به این چیزها وابسته است.

سالاد و مالاد مگه برای انسان غذا میشه به هر نحوی که بود دارو رو گرفت و مسافرخانه ای را پیدا  و در کنار چند مسافر دیگر در اتاق  مشترک  خوابید و صبح کسالتش چند برابر تر شده بود .حالا می دانست زندگی وآرامش را باید کجا یافت گردنش از متکای سفت وبی ریخت مسافر خانه خشک شده بود .خودش  را به مینی بوس روستا رساند مینی بوس بعد از چند ساعت نزدیک روستا شده وبا دیدن فضای روستایشان تمام ناخوشی هایش از یاد رفت ومرتبا از خدا درخواست شفا میکرد وخدایا ما که درخواست زیادی در این دنیا نداریم ما هستیم و این زندگی ساده  ویواشکی یک سیگار لاپیچ  را چاق نمود و به خانه  اش برگشت.

نویسنده : محمد غریب معاذی نژاد

محمد غریب معاذی نژاد 
محمد غریب معاذی نژاد
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا